عزيز دولت آبادى
587
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
ميرم از حسرت ذوق دل آن مرغ اسير * كز پى ريختن خون قفسش بگشايند دلم از گرمى خوبان دگر ، مىماند * غنچهاى را كه به زور نفسش بگشايند * * * عشق است دلا ، اين همه نوميد چرايى * شايد شب ما هم سحرى داشته باشد * * * دل ز كف دامنت رها نكند * من و وارستگى ؟ خدا نكند * * * ما را قرار با تو در اول چنين نبود * از ما ملول زود شدى ، وقت اين نبود * * * دل بىوفاى او را ، سربرگ ما نباشد * چه ز دست ما برآيد ، اگرش وفا نباشد * * * در پى دلجويى ما بيدلان يكبار باش * هيچ باكى نيست ، با ما هم دو روزى يار باش چند از اين بيهودهگوييها « فسونى » لب ببند * خاك غم بر سر كن از هجران و منتدار باش * * * گذشت از سر همصحبتى و يارى حيف * گسست رشتهء مهر و اميدوارى حيف به او چو مىرسم آسوده مىشود دردم * نديده حال مرا وقت بىقرارى حيف شتاب كرد « فسونى » در آشنايى او * نيافت لذت بيگانگى و خوارى حيف * * * خوشا دردى كه گيرد همچو مشتاقان در آغوشم * بلا هردم زند دست نوازش بر سر و دوشم * * * ز خشم او نه همين از وصال محرومم * چنان رميده ز من كز خيال محرومم سفر نكرده ز كويش دو گام ، برگشتم * كنون ز شرم وداع از وصال محرومم * * * وقت مردن اگرم بر سر بالين آيد * آنقدر حوصله خواهم كه حلالش بكنم * * *